گاه دلم تنگ و چشمانم خون میشود
گاه بیقرار بیقرار و گاه سنگ میشود
نمیدانم ، که در کدامین گردش فلکم
که دلم در ره عشقت وامدار میشود
خوش میشوم درخیالم به خیال خوش بودن تو
ولی، وای از زمانی که دلم هوشیار میشود
گاه چنان مست میشوم بی جرعه ای از می ناب
چون در آن خیال، چشم تو ساغرم میشود
گاه تنم بید مجنونی است، اسیر دست باد
آنگه که نگهم خجل از ناز نگاهت میشود
گاه خاطرم مشوش میشود از گردش روزگار
گاه دل خوش و شاد به لبخند دلدار میشود
گهی که چرخ گردون نمی شود به کام ما
صبر پیشه میکند دلم، و تسلیم داور میشود
ای دل برو شاکر معشوق ازلی باش و خوش
دیوانه ای،کدام کار فلک بی اذن دادار میشود؟!
شرف الدین برو سر تسلیم و رضا در پیش گیر شاد بزی
هستند کسانی که سقف آرزو شان جایگاه تو میشود
برچسب:
نویسنده: نگار رستمیان