سخت شده ام محزون ، از تمنای عشق تو
دلبرا مصلحت عشق نه در همین باشد
که تو بی خبر باشی و من گرفتاردر کوی تو
گهی در خواب عشق بسر برده ای ؟!
چون من که اسیر کرده ام خود را، در سرای تو
آخر ای جان ناز نگاهت حکم میدهد به قتل من
والله که سعادتی است مردن به حکم چشم تو
مانده ام که گر بیافتم در بستر مرگ ازدلتنگی تو
از برای راحت مردن لمس میکند قلبم قدم های تو
اگر که چنین شود الحق که مستحق بهشت میشود
هر آینه دل و چشمی که شود جایگاه قدم های تو
بیا به غمزه ای سینه ام را بشکاف و خوب تماشا کن
که همه تار و پود وجودم حک شده از عشق و نام تو
ای کاش که تیر خلاص اجل عشقت زودتر بیاید
که شده بی سروسامان شرف الدین در ره عشق تو
برچسب:
نویسنده: نگار رستمیان