شاه بیت غزل در بستر چشمانت خفته و قصیده محبت در دیوان وفاداریت سر به دیوار گذاشته و مثنوی معنوی سیریت تو در گوشه گوشه ی سیمرغ اندیشه ام جا خوش کرده بودند که نا گهان در تبلور نگاهت ذوب شدند و سر به تکاپو گذاشتند تا فاش کنند راز درونم را ، تا آنجا که دیگر زبان را یارای سکون نبود و با چرخش خود آهنگ دوست دارم را از ته دل نواخته بود ؛
مات و مبهوت ماندن دل در پرتوی آفتاب پشت ابر ، و امید به گریه آسمان تا قرض دهد چتر خیالیش به دختر باران ،گذر ایام و باد پاییزی و ابری آسمان ،قوری ترک برداشته قهوه بر سماور لرزان ،دست های به هم گره خورده پسرک دستفروش در سرما ریزک شب هنگام ،قصه خوانی مادر بزرگ و غزلخوانی پدر بزرگ ،دلخوشی کودکانه بچه ها به گوش سپردن قصه ی مادر بزرگ خوش دلی مادرانشان از پی فال حافظ پدر پیرشان ازیک سو.
ولی دختر بارانی من که خیس خیس شده از اندیشه های پاییز گذشته ، نه چتر میخواهد و نه در اندیشه داشتن چتر ،سردی و سرما را چنان عادت دارد که گرمای هیچ دستی را حس نخواهد کرد و نه در اندیشه ی گرما، به گمانم باورش را در زمستانی سرد به آدم برفی خیالیش فروخت و سکه ناباوری و دروغ و شک تردید گرفت حال نه خریدار باور است نه فروشنده باور و من ماندم با دلی که از عشقش سخت ملتهب شده ، منی که به همراه ذهنی مشوش نمی توانستم طعم گس خماری از پس سال های نفرت و دو رویی را از اندیشه ام پاک کنم و منی که به زمین و زمان بد گمان بودم حال چگونه است که چون تو را دیدم سرسپرده و دل سپرده ای بیش نبوده و نیستم و با این حال نمیدانم آیا حال مرا درک میکنی یا....؟!
برچسب:
نویسنده: نگار رستمیان