من با حال و هوای چشمانت دنیایی ساخته ام از جنس الماس سخت و نفوذ ناپذیر و محکم ؛ و وابستگی من به تو حکایتی است که باران میداند
برای با تو بودن و از تو گفتن و با تو از عشق خواندن دنیای زمان و مکان هم ،کم خواهد آورد در پیشگاه معصومیت چشمانت ، ولی در وسعت کاغذ و در گستره قلم تا آنجا که رایحه عشقت بر قلبم طنین انداز میشود از تو و عشق و دوست داشتنت خواهم نوشت
بیا که می خواهم در خارج از قلمرو زمان و مکان و فراتر از دنیای هوا و هوس با تو بسازم سایبانی از جنس عشق ، و نردبانی از جنس صداقت و تختی سرشار از مهر و صفا و صمیمیت
غزل چشمت میخواند ترانه زبرم مست و لایعقل میکند همه جان و تنم
برای از تو خواندن و از عشق تو گفتنم محدودیت ایجاد میکند هم چشم و هم دلم
من با عشق تو خاک گور خاطرات را بر باد خواهم داد که هیچ نشانی در خاطراتم جز یاد عزیزت نباشد.
برچسب:
نویسنده: نگار رستمیان