در آن زمان که مست از می ناب شد
بانک و جرس و فریادم در سر اثر نکرد
آنگه که دلم درگیر ناز نگاهش شد
ساز و سنتور و نی هم آواز شدند
آنگه که دلم حکمران مغز پر خواب شد
چو عطر معرفتش پیچید در کنج اتاق
دل آشفته تر و اسیر در لحظه دیدار شد
چون از ادب سیرت نیکش بیادم افتاد
مست و غزل خوان مغز در خوابم شد
چه بود در آن دو جام شراب چشمش
که نخورده دلم مست از می ناب شد
بیا و مستی و عشق از وجودم برگیر
بیچاره دلم که بی تو آواره و مجنون شد
هست و نیست و آرامش قرارم بر باد رفت
آنگه که دلم اسیر جعد زلف مشکینش شد
حال و هوای خاطره و قیل و قال مدرسه
همه در یک نظر به رخش از خاطرم پاک شد
بیا که من از خدای آرامشی وسیع میخواهم
برای دلی که دلم عاشق سینه چاکش شد
شرف الدین مستی غزل نه از هنر توست
این شوری است که از عشق در قلم بر پا شد
برچسب:
نویسنده: نگار رستمیان