مدتی است که مدهوشم و مجنون و دل سپرده اسیر گشته ام ، غم هجر به دوش و نوای معشوق به گوش ، افکارم چو زلف زیبایش پریشان شده و قامتم چون کمان ابرویش خم گشته و دیدگانم از شرم نگهش پر از شنم عشق گشته و یاد لبخند زیبایش دل مرا شیدا و بی قرار کرده است گویا کشتی دلم بی ناخدا گشته و سکان خود را به طوفان سپرده و دار الحکومه سرم تعطیل شده و آرام و قرار از تمام هست و نیستم رخت بربسته است ، و دلم عنان زندگی و سر رشته ارادت و دوستی را تقدیم عشق کرده ، حال مغزم در فکر توطئه و انتقام و اثبات خود و دل شیدا وبی قرارمصمم تر از همیشه در پی کسب یار حال من کجا و یار کجا و دل بیقرار کجا.
برچسب:
نویسنده: نگار رستمیان