غافل از خود و همه احوالم می کند
نکند که تو فرشته ای در لباس آدمی
که اندیشه ات این همه پریشانم می کند
غرق در رویا و خیالت که می شود دلم
همچو مجنون در رهت لیلی لیلی میکند
هر دم که صدا نزنی مرا به کوی خود
باورت نیست ولی هجرت بیداد میکند
سر سپرده و دل سپرده و اسیر عشق گشتم
گویا همه وجودم معشوق معشوق میکند
با حال و هوای دلت ای انیس من
مدتی است که این تن زندگی میکند
بیا و دلم را بگیر و بر شرف الدین خرده مگیر
آخر این جان بی تو خود را تسلیم مرگ میکند
برچسب:
نویسنده: نگار رستمیان